تبليغاتX
laugh n your soul will be relaxed

laugh n your soul will be relaxed

می نویسم چون . . .






there is something wrong with me cuz " 2bare del havaye ba to bodan karde . . . " !!

there is something wrong with me cuz " delam gerefte ey doost . . . " !!

there is something wrong with me cuz " i don' feel happy inside . . . " !!

there is something wrong with me cuz " i feel frozen inside . . . " !!

there is something wrong with me cuz " i am writing again . . . " !!

there is something wrong with me cuz " i am too worried . . . " !!

there is something wrong with me cuz " i am so petrified . . . " !!

there is something wrong with me cuz " i afraid it was always me . . . " !!

.

.

.

there is something wrong with me cuz " i feel as there is something wrong with me . . . " !!



+نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت0:5توسط نازنین | |






به چشمش چهره های زیر نقاب ها از خودشان برایش ناآشناتر بودند...در گوش هایش دیگر هیچ خبری از صدای چنگ نبود...تمام چیزی که تمام مدت می شنید صدای ناشناس پاهایی بود که بی وقفه رژه می رفتند !!سرش را که روی بالشتش میگذاشت صدای خش خش کلی کاغذ پرده ی گوشش را می خراشید !!

و تنفر تنها احساسی بود که هر لحظه لبریزش می کرد!!تنفر که نه،،حسی شبیه تنفر؛عشق متزلزل شاید!!حسی که وقتی می آید که آدم یا نمی تواند احساسش را به کسی که می خواهد ابراز کند،،یا ابراز می کند و برخوردی که انتظار دارد را نمی بیند!!

از احساسات متزلزل متنفر بود!!حتی از نوع خوبش!!حتی از عشق متزلزل!!

آدم های با لباس های بلند سیاه و سفید عجیب در ذهنش رژه می رفتند و جلوی چشمانش ظاهر می شدند...آهنگ های موزون و نا موزون و زیبا و زننده در گوشش صدا می کردند و آرام می گرفتند...سر انگشتانش انگار حس هر آنچه تا کنون لمس کرده بودند را یکباره و یکجا به مغزش مخابره می کردند...و به طرز غریبی انگار هیچ چیز بدی در اطرافش وجود نداشت و همه چیز آرام و منظم بود...آن طور که او می خواست !!

همیشه ازین اصطلاح طرف ماشینش را آتیش کرد هر جا دیده یا شنیده بود بدش می آمد،،ولی واقعاً ماشینش را آتیش کرد،،طوری که انگار اسبی باشد که رم کرده!!

مستقیم و بدون هیچ اتلاف وقتی-از زاهی که هیچ چراغ قرمزی نداشته باشد-رفت سراغش!!
داشبورد رو باز کرد و  چاقوی ضامن دار عجیبش رو که از یه فروشنده ی عجیب تر خریده بود از توش برداشت!!فروشنده یه غیر بومی بود که لهجه ی عجیبی هم داست و می گفت که دوره گرده!!ولی مغازش یکی ازین چاردیواریا بود،،یکی از همون اختیاریا که هر فروشنده ی بومی ای هم ممکنه داشته باشه!!بهش گفته بود که هیچ کدوم از لوازمی که میفروشه دستورالعمل ندارن،،ولی خودش طرز کار هر کدوم رو  که هر مشتری ای بخواد بهش یاد میده و طرز کار چاقوی عجیب رو بهش یاد داده بود!!چاقوهه تو نگاه اول مثه تموم چاقو ضامندارهای دیگه بود!!ولی خوب که نیگا می کردی میدیدی که سیستمش مثه نیش ماره!!یعنی ضامن چاقو رو که میزنی تو تیغش یه راه هس که از تو دسته یه زهر شلیک میشه توش و سر دو شاخه ی چاقو که بخوره به هدف اگه هدف جاندار باشه ظرف کمتر از یه دقیقه تمومه!!یه فقط یه درد شدید کوتاه تو قفسه ی سینه و بعد یه چیزی شبیه سکته ی قلبی!!

از اون زمانی که با هم زندگی می کردن کلید داشت و از اون جایی که هنوزم مثه همون زمان از یهویی ظاهر شدن خوشش میومد آهسته در رو باز کرد و رفت تو!!
انگاری تو خونه تنها بود!!ولی سایه های تو عکسا فضا رو واسش سنگین کرده بودن!!
رو یه راحتی تو تاریکی نشست!!منتظر تا هر جا که هس بیاد!!
خیلی نگذشت که اومد،،با تعجب ولی به رسم همیشه وقتی چشای نافذش رو که از تو تاریکی بهش زل زده بودن و مثه چشمای گربه تو شب برق می زدن روی خودش فیکس دید به جای سلام جلو رفت و بغلش کرد،،و بعد زهر بود که تو رگاش می دوئید و زیر یک دقیقه بعد تموم!!

این کاری بود که واقعاً دلش می خواس که انجام بده تا از شر این تنفر یا هر چی هست لعنتی راخت بشه،،ولی به جاش رفت روی تختش دراز کشید و واسه بار میلیونیم شروع کرد خوندن "کوری"!!
عشق متزلزل!!


+ تو بی کانتینیود!!
+ دوست آئینه ی دوست است!!
+ ایز ایت ریل؟!

+نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت3:23توسط نازنین | |








به طرز امیدوارانه ی مسخره ای افق های روشن و شادی می بینم،،واسه خودم،،تو،،و همه !!




+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت4:40توسط نازنین | |






خوب اینکه دیگه هیشکی بلاگ آدمو نخونه یه خوبی داره!!!اونم اینه که آدم می تونه خیلی راحت و صریح و بی پرده فحش بده!!!مثلاً من الان خیلی ساده(!!!) می تونم بگم بیپ بيـــــــــــــپ بيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــپ!!!



+نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت0:28توسط نازنین | |








                                            انقد بدبین نباش احمق جون!!!




+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت17:16توسط نازنین | |






بهار تموم شد و این حساسیت لعنتی من تموم نشد...تموم که نشد هیچ...بدترم شد...دیگه حالا به همه چی حساسیت دارم...به همهههههههههههههههههههههه چی...حتی انگاری از همه چی بیشتر به آدمیزادا...به آدما...سعی می کنم از همه فاصله بگیرم...ولی چه تقلای بیهوده ای...مثل تلاش واسه بیرون اومدن از باتلاق...هر جی بیشتر سعی می کنم از آدما فاصله بگیرم انگار آدما بیشتر بهم می چسین...انگاری که من یه آهن ربای قویم و آدما همه براده ی آهن و من هر جا که میرم همه رو با خودم می کشم...می بینین که چی میگم؟؟یه میدون الکتریکی دورم دارم که هیشکی نمتونه بیاد زارپ بهم بچسبه ولی همه همیشه در یه فاصله ای اطرافم هستن...یه حالت دافعه و جاذبه ی مداوم!!همه اینا رو گفتم که اینم بگم: یه یارویی بوووووووود...به پنی سیلین حساسیت داشت...بعدش که بش تزریق کردن رعشه گرفت کف خون بالا آورد بندری زد چشاش سیاهی رفت رنگش سبز و سیاه و بنفش شد بعد دوباره خوب شد...بعد بش گفتن مگه وقتی می خواستی بزنی ازت نپرسیدن که تا حالا زدی یا نه؟؟گفت چرا...گفتن خوب پس چرا نگفتی نزدی؟؟گفت خوب زدم...دفعه پیشم همین طوری شدم!!!!یعنی خلاصه طرف دو جانبه بیمار بوده...هم آلرژی داشته...هم مشکل روانی!!!حالا همه اینا رو گفتم که بگم آقایون...خانما...من امروز...همین امروز...به یه معرفت عمیقی...به یه خودشناسی جامعی نائل شدم در پی مدت ها تفکر و تفحص و تجسسی که در خودم داشتم...و وقتی فهمیدم چنان درونم داد زدم "اورکا..اورکا" که چهار ستون بدنم چنان لرزید که تمام ذخیره ی آب بدنم از چشام زد بیرون...بله...من بیمارم دوستان!!!به دوست داشته شدن حساسیت دارم...ازش وحشت دارم...هر وقت خودمو تو همچین/همچون شرایطی می بینم استیصال همه وجودمو می گیره...سر در گم می شم...بغض می کنم...خودمو فحش میدم که کسیو تو حریم خصوصیم را دادم و حالا هم خودمو بدبخت کردم هم اونو...دنبال راه چاره می گردم...و نهایتاً در رابطه رو تخته می کنم...پشت دستمو داغ می کنم و عهد می کنم که دیگه کسی رو تو غارم را ندم...ولی بعد به خودم میام و می بینم دفعه پیشم همینجوری شدم!!!بــــــــــــــــــــــــــله...و این بود کشف امروز من!!!


+ خیلی پست بی ربطی بود به شرایط فعلی اجتماع!!باور کنین آدم اونقدر بی شعوری نیستم...ولی بیشتر عصبی میشم وقتی راجعبش حرف میزنم و کاری از دستم بر نمیاد...انقدر گریه کردم و نخوابیدم که دیفالتم حال تهوعه!!!

+ خیلی پست خودخواهانه ای بود!!

+ و از همه بالاتر خیلی پست خود تخریب کنی بود!!

+ هنوز مرددم بزنم " ثبت مطلب و بازسازی وبلاگ " یا نه!!



+نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت1:50توسط نازنین | |






الان دیگه وقتشه که یه تکونی بخوریم،،وقتشه جونمونو بگیریم کف دستمونو از رایمون دفاع کنیم،،وقتشه واسه چیزی که نظرمونه،،عقیدمونه،،اعتقادمونه سر پا واستیم،،سر پا واستیم و حتی ایستاده بمیریم!!بلکه پدر مادرامونم به خودشون بیان وبریزن بیرون و بگن ا.ح.م.د.ی ا.ح.م.د.ی مرگ به نیرنگ تو،،خون جوانان ما می چکد از چنگ تو!!!

وطن يعنی همه آب و همه خــــاك
وطن يعنی همه عشق و همه پاك

وطن يعنی درخت ريشه در خاك
وطن يعنی زلال چشمه پـــــــاك

وطن يعنی بلنــدای دمــاونـــــد
شكيبا، دل در آتش، پای در بند

وطن يعنی سرای ترك با پارس
وطن يعنی خليج تا ابد فـــارس

وطن يعنی كتيبه در دل سنــگ
تمدن، دين، هنر، تاريخ، فرهنگ

وطن يعنی همه نيك و به هنجار
چه پندار و چه گفتار و چه كـردار

وطن يعنی رهائی ز آتش و خون
خروش كاوه و خشـــم فريــــدون

وطن يعنی به دشمن راه بستن
به اوج آريـــوبــرزن نشســـــتــن

وطن يعنی دو دست از جان كشيدن
به تنگسـتان و دشتسـتان رسيـــدن

زمین شستن ز استبداد و از كين
به خــون گــرم در گــرمابه فــــين

وطن يعنی اذان عشــق گفـتن
وطن يعنی غبار از عشق رفتن

وطن يعنی هدف يعنی شهامت
وطن يعنی شرف يعنی شهادت

وطن يعنی چه آباد و چه ويران
وطن يعنی همــين جــا يعنـی
ايــــــــــــــــــران




+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت11:43توسط نازنین | |






الان فقط می دانم دلم می خواهد بنویسم!! اینکه چرا و چه را شاید آخرش بفهمم!! ولی الان هیچ نظری ندارم!!

کلاً یک بلاگ هایی هست که آدم می خواندشان و کامنت می گذارد،، یک بلاگ هایی هست که آدم می خواندشان و کامنت نمی گذارد!! ولی یک بلاگ هایی هست که آدم حتی اگر نخواهد بخواندشان بازشان می کند !! برای من بلاگ لارس عزیز (لارسپیوا) ازین دست بلاگ هاست!! خیلی وقت ها شده که چند پست را یک جا خوانده ام،،یعنی که پیگیرم و می خوانمش ولی خوب گاهی آدم واقعاً حتی حس نوشتن هم ندارد،،چه رسد به حس خواندن،،ولی دقیقاً همین وقت هاست که این بلاگ را بیش از هر بلاگ دیگری باز می کنم،،به خاطر آهنگی که روی بلاگ است،،حدود 10 دقیقه ی آخر آلبوم یادگار دوست شهرام ناظری است،،یعنی دقیقاً همان قسمتی که من عاشقش هستم،،و برایم آب روی آتش است!!ازین که بگذریم یک بلاگ های دیگری هست که آدم دلش می خواهد مثلشان باشد،،یا لا اقل آنقدر خوب باشد که توی لینک دونیشان باشد،،ولی انقدر که خوبند و هی هم پیشرفت می کنند آدم انگار هیچ وقت به گردشان هم حتی نمی رسد،، اتاق تمام فلزی امین فولادی عزیزم ازین بلاگ هاست !!یک بلاگ هایی هست که آدم بهشان غبطه می خورد که انقدر راحت و روان حرف هایشان را می نویسند و آدم با خودش می گوید خوش به حالشان که خالی شدند،،بلاگ آقای حس یازدهم و خانم روباه خوشحال افسرده ازین بلاگ هاست!!یک بلاگ هایی هست که آدم هی که می خواندشان حسودی می کند که اااااااا چقدر همه زیاد این آدم خاطره و اتفاق در زندگیش دارد،،حالا خوب یا بد،،ولی زندگیش جریان دارد،،راکد نیست،،بلاگ دختری به طعم خاک ازین بلاگ هاست!!یک بلاگ هایی هست که آدم را روشن می کند،،همچین تم روشنفکرانه دارند و ادب و هنر از موضوعات اصلیشان است اکثراً و تویشان چیزهای خوب خوب برای خواندن و دیدن و شنیدن پیدا می شود،،بلاگ هکتور بزرگ ازین بلاگ هاست!!یک بلاگ هایی هست که دوستشان داری،،از همان اولین باری که خواندی انگار صاحبشان را از نزدیک می شناختی و زمانی باهاش زندگی کرده بودی،،بلاگ دوس جون ماه زدم و پپل مهربونم ازین بلاگ هاست!!یک بلاگ هایی هست که همچین خوب و توپ حرف حق می زنند و از مشکلات فرهنگی هنری سیاسی اجتماعی می گویند که آدم خرکیف می شود،،بلاگ راننده تاکسی فهیم ازین بلاگ هاست!!یک بلاگ هایی هست که همیشه یک قسمتیش برای آدم حکم معما دارد و آدم دلش می خواهد و خوشش می آید که سعی کند معما را حل کند،،بلاگ دروغگوی خوش حافظه ازین بلاگ هاست!!و یک بلاگ هایی هست که آدم دوست دارد و باهاشان احساس انس می کند و الان 267 روز است که آپ نشده و آدم فقط می تواند دعا کند صاحبش حالش خوب خوب است و فقط دلش نمی خواهد آپ کند،،بلاگ مهندس بیکار ازین بلاگ هاست !!

خیلی ازین جاها تا به حال حتی یک کامنت هم نگذاشته ام (دلیل آنچنان خاصی ندارد و الان هم قصد پرداختن به این چرا را ندارم)،، نکته ی بسیار بسیار جالب این است که خیلی ازین دوستان عزیز که من ارادت خاصی هم بهشان دارم اصلاً از وجود من احتمالاً خبر ندارند و قاعدتاً اصلاً اینجا نمی آیند( دو نخطه دی !!! ) که خوب بر می گردد به همان کامنت نگذاشتن !!

خوب،،انگار معلوم شد دیگر که چه می خواستم بنویسم !!:دی

چقدر یک بلاگ هایی هست یک بلاگ هایی هست کردم !!:دی


+ لارسپیوا: http://whoarewe.blogfa.com

+ اتاق تمام فلزی: http://aminfouladi.blogfa.com

+ آقای حس یازدهم: http://the-eleven.blogfa.com

+ خانم روباه خوشحال افسرده: http://mefoxy.blogfa.com

+ دختری به طعم خاک: http://siahesiah.blogfa.com

+ هکتور بزرگ: http://hectorist.blogfa.com

+ یه ماه زده: http://diaryofalunatic.blogfa.com

+ پپل مهربون: http://papalino.blogfa.com

+ راننده تاکسی: http://taksi.blogfa.com

+ دروغگوی خوش حافظه: http://coyfrown.blogfa.com

+ مهندس بیکار: http://mohande3bikar.blogfa.com

+ اسم پست بعد از اتمام نوشتنم انتخاب شده است !!

+ یه کلی بلاگ دیگه هم می خونم که الان متأسفانه حضور ذهن ندارم،،دیگه ببخشید اگه از قلم افتادین !!

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

الآن ار اتاق فرمان گفتن که اون قسمتی که راجع به بلاگ لارس نوشتم یه جوریه که انگار یعنی به مطالب این بلاگ اهمیتی نمیدم و فقط به خاطر آهنگش دوستش میدارم...من همینجا ازین تریبون تکذیب می کنم و همون طور که گفتم می خونم و لذت می برم و ارادت خاصی هم دارم...در هر حال از دوستان و لارس عزیز عذرخواهم اگر این طور به نظر رسیده و همین دیگه !!




+نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت1:19توسط نازنین | |







خدایا شکرت،،چقد خوش میگذرهههههههههههههههههههههههه !!!!! ((((((((((((((((((((((((((((= D:



+نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت0:11توسط نازنین | |






دلم  گرفته است ،

دلم  گرفته است ،

به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده ی شب می کشم ، . . . !!

بغض ، بغض ، بغض ، . . . !!



+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت1:51توسط نازنین | |