تبليغاتX
laugh n your soul will be relaxed

کولرو رو زیادِ زیادِ زیاد روشن کرده بود و تا خرخره خزیده بود زیر پتوش...عاشق این لرزیدن ملسِ تو باد یخیِ کولر تو چله ی پخته ی تابستون بود!!سر پتو رو دور مچش پیچیده بود و تو مشتاش مچاله کرد بود و تو تاریکیِ اتاق زل زده بود به مگسِ خرفتی که رو سقف نشسته بود و جُم نمی خورد و فکر می کرد!!

دوسش داشتا...نه...دوسش نداش...عاشقش بود...میمرد واسش...ولی دیگه خسته شده بود از سگ غیرتیای وقت و بی وقتش...نرو...نکن...نپوش...نخور...!!

ولش کرد!!

چندین و چند وقت گذشت...اوایل به سختی...کم کم ولی انقد به نبودنش عادت کرد که دیگه تصور بودنش واسش سخت بود...حالا بعد از کلی وقت یه دفه یادش افتاده بود...تصمیمشو گرفت...گوشیو برداشت زنگ زد!!!

 

[سلام!!

]سلام!!

[چطوری؟!چه خبر؟!

]هیچی...خوبم...مشغولم...تو چه خبر؟!چی شده یاد ما کردی ملکه ی سبا؟!

[همین جوری...یادت افتادم یه دفه!!منم هیچی!!چیکارا می کنی؟!

]هیچی...قاطی مرغ و خروسا شدم و حواس پرتی و اینا دیگه!!

[چییییییییی؟!!!!یعنی چی؟!!!!متاهل شدی؟!!!!

]آره!!

[شوخی می کنی؟!!

]نه به خدا...یه ماهی هست!!

 

دیگه بقیه رو نشنید!!

یاد چشای سبز عمیق پسرک افتاد...یه حس غریبی داشت تو وجودش وول وول می کرد...یه حسی شبیه برنامه ریزی یه خیانت!!!

 

 

+ اون ساعت خرابه...خوب؟!!فک کنم اگه درس بود خیلی زنگ بلند و مهیبی داشت!!

+ سیاهِ سیاه...تا اطلاع ثانوی عزای عمومی!!

+ بغض...بغض...بغض!!!کاش تموم نمیشدن این نکبتا!!

+ مرگ بر misunderstanding!!

+ ...!!!

 

+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 22:39 توسط نازنین |


-         داره دروغ میگه ها...ولی انقد جدی میگه که در دَم خر میشی باور می کنی!!(دور خودش می چرخه…دنبال ماهیتابه میگرده!!) 

-          (سرشو بالا پایین می کنه وچشاشو باز و بست می کنه...انگار نمی تونه تصمیم بگیره با سر می خواد جواب بده یا با چشم!!)

-          میگه تو مریضام کیسای مشابه شما زیاد داشتم...ولی پرونده ی شما یه پرونده ی منحصر به فردیه!!(پیدا می کنه بالاخره...میذاره رو گاز و توش روغن میریزه!!)

-          (سرشو بالا پایین می کنه...با یه حالت بی تفاوتی!!)

-          سر و ته جملش همدیگرو نقض می کنن!!(پیازای خرد شده رو میریزه تو روغن داغ...نمک و زردچوبه میریزه....جیلیزززززز...ویلیززززز...تو دلش میگه: رقص پیاز و متفکرانه لبخند میزنه!!)

-          (سرشو تکون میده...نفسشو با یه لرزش خفیف خفه تو تارای صوتی از تو سوراخای بینیش میده بیرون...هوم!!)

-          اصن خودش روانیه مرتیکه!!!(در کشوها رو باز و بسته می کنه...دنبال ساتور میگرده...باز بهش گوشت با استخون انداخته هر چقدم تاکید کرده استخون نذاره!!)

-          (فقط نیگا می کنه!!)

-          میشینن پشت میز الکی قرص به خورد مردم میدن اسم خودشونم میزارن روان پزشک!!مگه روان آدم با قرص درس می شه؟!!بهش میگم من عصبیم هیچی از گلوم پایین نمیره...بهم بگو مثلاً به جا حرص خوردن چیکا کنم نه که به جا حرص خوردن قرص بخورم!!(حرص میخوره!!!)

-          (سرشو بالا پایین می کنه وچشاشو باز و بست می کنه...انگار نمی تونه تصمیم بگیره با سر می خواد جواب بده یا با چشم!!)

-          یه تیکه گوشت استخون دار ورمیداره میذاره رو تخته گوشت!!(دیگه نمی تونه این همه بی تفاوتیو تحمل کنه...تمام زورشو تو دستاش جمع می کنه...ترررررقققققق!)

-          (سرش رو زمین قل میخوره تا جلو پای زن!!!)

 

+ روز مامیا و همه ی دوستای مونثم مبارک!!!!!

+ دیشب می خواستم به همه دوستام اس ام اس بزنم الان که 4 صبح من بیدارم و به یاد همه هستم...امیدوارم شمام با این اس ام اس من بیدار شین و به یاد همه بیفتین!!!دیدم خیلی حرکت شیطانیه سادیسمییه!!!

+ می دونی...نه اینکه جواب از سر باز کنی ای داده باشما...نفهمیدم چی گفتی دقیقاً که بهتر جواب بدم!!

+ اشیای گمشده!!!

+ رابطه باید دوطرفه باشه...once this rule is broken the trust begins to fade!!!

+ one honest voice can be louder than a crowd” !!!

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 23:42 توسط نازنین |


داشت در پارک قدم می زد و دلش داشت برای دخترکان ولگردی که جلویش با گام های بی خیال و نگران قدم می زدند می سوخت...داشت فکر می کرد این ها شب را همین جا می مانند یا کجا؟!!فکرش که داشت برای سوال هایش جواب پیدا می کرد فاصله اش با دختر ها کمتر شد...حالا کم و بیش می شنید چه می گفتند!!

- این سین. آخرش با این بوالهوسیاش ایدز میگیره!!هر چی بش میگم با هر کی هر کی نپر گوش نمیده که!!کار خودشو می کنه!!

- حالا به ما که مربوط نیس...ما بالاخره باید زندگی کنیم...ولی خودمونیم...حالا پسرا آزاد...تعهدی به کسی ندارن...این مردای ۱۰۰ ساله زناشون چیکا می کنن؟!!

- آره...مثلاْ همون یارو عین. چی داره آخه؟!!نه خیلی قد و بالای توپی داره...نه زیاد پول داره!!تازه منشی شرکتشم دوست منه...زنشو دیده...میگه بیچاره ازش خیلی سره...نمدونم چی می خواسته دیگه...!!!

ـ حالا به ما که مربوط نیس...مام بالاخره باید زندگی کنیم دیگه!!

سرعتش را زیاد کرد و ازشان سبقت گرفت...به اندازه ی کافی شنیده بود!!زبانش مثه زبان سگ پیری خشک شده بود...روی سرش آب یخ خالی کرده بودند...به پاهاش انگار وزنه ی یک تنی وصل کرده بودند!!به هر مکافاتی بود برگشت خانه!!به زیباترین نحوی که می توانست خودش را آراست...و رفت روی تخت نشست...لخت و عور با آن زیبایی هوری وار...منتظر شوهرش!!!

بالاخره آمد...به دنبال بوی خوش آشنای عطر زن مستقیم به اتاق خواب رفت و آن سوسه ی چسبناک را نتوانست رد کند!!

مرد که در آغوشش رها شد همین طور که در هم می لولیدند و غلت می زدند سرش را محکم به گوشه ی تخت کوبید....آن قدر محکم که جمجمه اش خرد شد...دستش را کرد توی کاسه ی سرش و مغز نخودیش را بیرون کشید...بعد هم با ناخن گیر به جانش افتاد...با خودش گفت باید ذره ذره ی عشقم را از وجودش جدا کنم...به مغز استخوانش که رسید دیگر خسته شده بود و سر تا پا خون!!رفت دست و صورتش را شست و ازین همه توهم ترسناک رها شد!!با خودش فکر کرد چه خوب است که شوهری ندارد که بهش خیانت کند!!!!

خودش را به دختر ها رساند...هنوز گرم صحبت راجع به آقای رئیس بودند...سوژه ی خوبی بود ظاهراْ!!!

- منم می خوام یکی از شما بشم...یه روسپی!!!

 

+ شد ۷ خط...۶تا خط کوچیک با یه خط بزرگ!!!

+ میشه لطفاْ واسه رفت و آمد بجا آویزون شدن از مچم کنارم راه بری؟!!!

+ وااااای...آدم بعد یه شام سنگین صبح از گشنگی بیدار شه خیلی جنایت و فاجعس!!!

+ من که جیک جیک می کنم برات!!!.....تو ام بمون!!!

+ آخه قلبم نگرونه توی شهری که تو نیستی!!!

 

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 20:42 توسط نازنین |


خوب...شد دو روز و دو ساعت و دو دقیقه و دو ثانیه که زل زده بود به یه نقطه ی نا معلوم و منتظر بود!!منتظر چیزی شبیه وحی!!باد می وزید...از همان بادهای شمالی تو فیلم شکلات!!از واحد ۶ بوی عرق و سیگار و بادام زمینی می آمد...اطمینان مسخره ای بود...اما جز واحد ۶ که مرد مطلقه ای بود واحد دیگری اهل الکل و سیگار نبود!!از تراس ساختمان کناری که هم دیوار اتاقش بود صدای طناب زدن می آمد...جفت پا...ریتمیک...و مرتب!!از طبقه ی بالا صدای تاس ریختن می آمد...تخته را گذاشته بودند رو زمین اتاقشان...سقف اتاقش...و تاس می ریختند و بازی می کردند!!از پیلوت صدای استارت ماشین می آمد با بوی دود اگزوز پیر افسرده ای که انگار داشت دیگر نفس های آخر را می کشید!!ولی هیچ کدام ازین ها آن صدایی نبود که منتظرش بود!!تا اینکه بالاخره شنید...بعد از دو روز و دو ساعت و دو دقیقه و دو ثانیه...صدای لطیفی که منتظرش بود را شنید...بُکُش!!!به آشپزخانه رفت...بزرگترین و تیزترین چاقویی که پیدا کرد را برداشت...در را باز کرد و پایش را روی اولین پله به سمت واحدهای بالایی گذاشت...و تا رسیدن به واحد۶ تنها جمله ی مناسبی که به ذهنش رسید را زیر لب nonstop زمزمه و مزه مزه کرد:

" مَردِ خوب...مَردِ مُرده!!! "

 

+ پیش به سوی مرز ۱۰۰ کیلو...دینگ دینگ!!!

+ همونی که میگن صدا نداره!!!

+ کظم غیظ...هضم غیظ...یه همچین چیزایی!!!

+ ایشالا شیرینی عروسیت!!!نه نه...اصلاْ قبل حلوای شما امکان نداره!!!!!!!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 10:33 توسط نازنین |


از اتاق بیرون رفت...چراغ آشپزخانه را که روشن کرد از باریکه ی نورش که توی هال افتاد چیزی برق زد...چیزی شبیه چشم گربه در شب...!!خواهرش بود که مثل خواب زده های مسخ شده ی فیلم های ترسناک با چشمان کاملاْ باز همان جا توی تاریکی وسط هال ایستاده بود...!!ترسید...با خودش گفت الان مثل توی فیلم ها خواهرم جلو می آید و طی یک حرکت فوق بشری وحشیانه دندان های دراکولاییش را در گردنم فرو می کند...اما بعد فکر کرد این چه فکرهاییست که می کنم...!!آدم از خواهرش که نمی ترسد...آن هم از خواهر کوچکتر ملوسش...!!یک قدم به سمت خواهرش جلو رفت که ببیند چی شده و چرا با آن چشمان خمار مشکی آنجا ایستاده...!!خواهرش هم یک قدم به سمت او رفت که ببیند چی از جانش می خواهد که آرامش شبانه اش را به هم زده...!!و بعد یک قدم دیگر هم به سمت هم برداشتند...و بعد در یک حرکت ناباورانه دید که خواهرش به سمتش پرشی زد و با دندان های دراکولاییش از گردنش آویزان شد و چنان هم آویزان شد که گردنش شکست و سرش از تنش جدا شد...ولی او هنوز می دید و خواهرش داشت هنوز خونش را می مکید...!!در این فکر بود که چطور می شود با کله ی کنده شده جایی را دید که یک دفعه از خواب پرید...!!نفس راحتی کشید...فکر کرد بهتر است برود کمی آب بخورد...!!از اتاق بیرون رفت...چراغ آشپزخانه را که روشن کرد از باریکه ی نورش که توی هال افتاد چیزی برق زد...چیزی شبیه چشم گربه در شب...!!!

 

 +  برای تو که از داستان هایی که آخرش می فهمی به نوعی به اول رسیدی خوشت میاد!!

 + تو جداْ سادیسم داریا...حالا دیدی که دیدی...دلیل نداره بیای بهش بگی دوستت اونجا موهاشو یه مدلی درست کرده بود که اینجا هیچ وقت نمی کنه!!

 + خودسانسوری مزمن!!!

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 23:14 توسط نازنین |


 

مامی بهم میگه مثه مامان بزرگا می مونی!!می گه از ۰ سالگیت تا حالا حتی یه دونه کاغذ بیرون ننداختی!!ظاهراْ راستم میگه!!

خلاصه باز از لای کاغذ پاره هام یه چیزی پیدا کردم!!یه تیکه از یه کتابی که عاشقش بودم و هستم!!یه تیکه از کتاب "شاهدخت سرزمین ابدیت" :

 

مگر می شود آدم فقط یک بار عاشق بشود؟!!عشق ابدی فقط حرف است. پیش می آید که آدم خیلی خاطر کسی را بخواهد. اما همیشه، وقتی آدم فکر می کند که دلش سخت پیش یکی گرفتار است، یک دفعه، یک موقعی، یک جایی، می بیند که دلش، ته دلش، برای یکی دیگر هم می لرزد. اگر باوفا باشد، دلش را خفه می کند و تا آخر عمر، حسرت آن دل لرزه برایش می ماند. اگر بی وفا باشد، می لغزد و همه ی عمرش، عذاب گناه بر دلش می ماند. هیچ کس حکمتش را نمی داند...حالا انتخاب با خود آدم است که حسرت را بخواهد یا عذاب گناه را. یکی را باید انتخاب کند، راه فرار ندارد . . .

                                                                                                                                                 #آرش حجازی

 

 

+ اگه بدونی چقد هوس کردم بغلم کنی...فشارم بدی...قلنجمو بگیری...پدر!!

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 1:5 توسط نازنین |


خوب...احسان به یه بازی دعوتم کرده...دفه پیش که به یه بازی دعوت شدم انقد بازی کردنشو به تعویق انداختم که سرد شد و از دهن افتاد!!این دفه ولی ازون جایی که موضوع بازی خیلی واسم جالب بود و یه چیزی بود که تا حالا ۱۰۰۰ بار بهش فکر کرده بودم اومدم که بازی کنم!!

موضوع بازی ازین قراره که اگه فقط ۲۴ ساعت دیگه وقت داشته باشین اون ۲۴ ساعتو چیکا می کنین!!(می گم بازی یه جوری میشم!!!)

فرض کنیم از ۶ صبح شروع میشه(نمدونم چرا ۶)!!راستش همیشه فکر می کردم این روز آخرو تو تنهایی میگذرونم...ولی خوب که فکر می کنم می بینم ظاهراْ اجتماعی تر از اونیم که بخوام تمام ۲۴ ساعتمو صرف خودم کنم!!یه قسمت اعظمی رو تخصیص میدم به خانوادم!!مخصوصاْ به خواهرم که می دونم خیلی بهم نیاز داره!!باید یه جورایی آمادش کنم!!مامیمو بغل می کنم کلی!!و به پدرم کلی حرفایی که همیشه فک می کردم بالاخره یه روز بهش می گمو می گم!!

یه کار دیگه که قطعاْ می کنم اینه که به خیلیا زنگ میزنم و به دیدن خیلیا میرم!!به خیلیا میگم تمام این مدتی که میشناختمشون چه حسی بهشون داشتم و ...!!!یادم نمیاد تا حالا به کسایی که دوسشون دارم گفته باشم و همیشه یه وقتی شده که پشیمون شدم...مثه مامان بزرگ بابا بزرگم که قبل از اینکه من مجال گفتنشو پیدا کنم رفتن!!

دو سه نفری هستن که فک می کردم هیچ وقت نمی تونم ببخشمشون...احتمالاْ اون روز می بخشمشون!!

همیشه فکر می کردم تو این روز میشینم کتاب می خونم ولی حالا که خوب فک می کنم میبینم کتاب خوندن چندان choice خوبی نیست..چون اگرم بشه یه کتابو شروع کنم و تموم کنم باید تمام وقتمو صرف همون کتاب کنم...از آخرین کتاب نصفمم هنوز خیلی مونده!!ولی خوب یه مقادیری شعر میخونم احتمالاْ!!

میرم یه جاهایی واسه تجدید خاطرات با چند نفر از دوستا!!

به چند نفر نامه می نویسم که بعد از مردنم به دستشون برسه!!و احتمالاْ یه چیزیم مثه وصیت نامه می نویسم!!یه نوشته هاییمم قطعاْ اگه همه رو نابود نکنم نابود می کنم!!

یه ۲ ساعتی میشینم یه لیست گزیده شده از آهنگای مورد علاقم گوش می کنمو فک می کنمو رویا می بافم ۱۰۰۰تا!!!

میرم کلی پیاده راه میرم...تنها یا با یه دوست کم حرف که فقط بدونم کنارم هست و بدون اینکه من حرف بزنم میدونه تو کلّم چی میگذره!!

نقاشی هم می کشم!!

یه کیک هم درست می کنم میبرم یه جا که یه عالم بچه باشه مثه پرورشگاه!!!(اینو نمدونم چرا دلم خواس..بچه دوس ندارم زیاد!!!)

آخر آخرشم میرم دوش می گیرم یه لباس خوب و خوشرنگ و قشنگ و نرم و لطیف و راحت می پوشم...عطر میزنم...زیبا و آراسته دراز می کشم تا وقتش برسه!!

البته خوب واقع بین اگه باشیم همه ی اینا واسه الانه که دارم از دور به قضیه نگا می کنم...تو شرایط باشم شاید خیلی کارای دیگه بکنم و خیلی کارا نکنم!!ولی خوب این چیزیه که الان فک می کنم!!فقط یه چیزو مطمئنم...با وجود تمام کارایی که می خواستم انجام بدم و بهشون نرسیدم ناراحت نیستم اصلاْ اون روز!!مرگ رو یه موهبت می دونم یه جورایی!!فیلم bicentennial man رو اگه ببینین بهتر متوجه منظورم میشین!!مخصوصاْ صحنه ی آخرش!!

خوب..منم حسام الدین باتمانی...دروغگوی خوش حافظه...آبستنیوس...اتاق تمام فلزی...شعبده باز...پپل...متولد سی اسفند...و عرش رو دعوت می کنم!!(شهرزاد و ماه زده رو هم می خواستم دعوت کنم که قبلاْ دعوت شده بودن!!)و کلاْ فضولم بدونم هر کی تو همچین روزی چیکا می کنه!!

پ.ن۱: اینایی که گفتم ترتیب زمانیشون مرتب نیس!!

پ.ن۲: این احتمالاْ طولانی ترین پست من در تمام عمرمه!!!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 3:17 توسط نازنین |


 

صد رحمت به مسمومیت دارویی!!

مسمومیت با تو هیچ رقم دررو نداره!!

بی بروبرگرد می کشه!!

 

+ می گم چیزه...کوچیک بودیم مامانامون راس می گفتن گریه نکن زشت میشیا!!!

+ انقد پر از عشقم الان الکی الکی که باز می ترسم یه بلایی نازل شه از آسمون حالم گرفته شه!!

+ خدایا...حاضرم همه زندگیمو بدم....فقط....!!!!!(نه اینکه زارپ بی موقع بیفتم بمیرما!!!!!!!!)

+ فقط اگه بدونم چرا خیلی خوب میشه!!!

+ مغزم خیلیییییییی تو هم گولّه شده!!!!!!!!!

+ .............................................!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ احساس گربه بودن می کنم باز خیلی!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 0:30 توسط نازنین |


 

احساس می کنم جدیداْ روحیم خیلی لطیف شده٬ همش دلم کارای رمانتیک می خواد!!!

دلم دریا می خواد...رو شنای ساحل قدم بزنم پاهام قلقلکشون بشه...بعد برم تو اون هوای ملایم تو دریا شنا کنم...بعد یه دفه هوا برگرده...طوفان بشه...هر چی بخوام برگردم ساحل نتونم...بعد ازون ورم یه کوسه بیاد بزنه تیکّه تیکّم کنه...خلاصه بمیرم بخندیم!!!!

دلم می خواد بچه داشته باشم...هی ازش مواظبت کنم...هی گریه کنه...هی نازش کنم...هی گریه کنه...هی من آرومش کنم...باز هی گریه کنه...آخرش من عصبی بشم بگم ذلّم(ضلّه/ ظلّه/ ذلّه) کردی بچه...بسّه دیگه...چقد زر میزنی...بعدشم پرتش کنم کوبیده شه به دیوار...خوناش یه جوری که لکش هیچ وقت پاک نشه بپاشه رو دیوار...کلّه ی کوچولوی نازش خورد(خرد) شه...مغز نخودیش از توش بیفته بیرون...منم با خونسردی بندازمش تو آبگوشت...تو ام بیای بخوری بگی به به...چه خوشمزس...راستی بچه ی نازمنگولکت کجاس؟؟؟!!!!

دلم می خواد خونمون تو penthouse اِ یه برج هزار طبقه باشه...بعد تو بری پنجره رو باز کنی...دستاتو همایل بدنت کنی...بگی به چه هوای ملسی...بعد منم بیام کنارت واستم...لبخند بزنم...بگم آره...بعد تا تو میای بگی جون میده واسه ی...من بزنم زیر دستات...تعادلت به هم بخوره...پرت شی پایین...بعد همین طور که داری پرت می شی هی اسم منو داد بزنی بگی کمک...منم هی نگات کنم و خیلی ساده باهات بای بای کنم!!!!

دلم می خواد یه اتفاق بدی بیفته...بعد من توش یه حرکت فداکارانه انجام بدم...بعد دسّم بشکنه...بعد تو هی سرزنشم کنی...بگی حقته...لازم نکرده تو به مردم کمک کنی...تو برو مواظبتِ خودت باش...منم آخرش لجم بگیره با دست گچ گرفتم بزنم تو سرت...زبونت لای دندونات گیر کنه...تررررقققق...کنده شه بیفته پایین...بعد تا تو بیای بفهمی چی شد انقد خون ازت بره که بیهوش بشی...بعد تا بیهوشی من ببرمت یه جا چالت کنم که وقتی به هوش اومدی فک کنی مردی...بعد از ترس سکته کنی بمیری!!!

.

.

.

خیلی چیزا دلم می خواد خلاصه!!!

دلم می خواس میشد احساسات رمانتیکمو تخلیه کنم!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 1:37 توسط نازنین |


اگه تو تو اتاقم نیستی...!!!

چرا هوای تو تو خونس...؟!!!

-باز *وزیدی در رفتی بی شعور؟!!!!

 

* : گ!!!!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 10:37 توسط نازنین |